تبلیغات
السلام علیک یاحسین(ع) - بوی زانو درد مادر بزرگ...

بوی زانو درد مادر بزرگ...

خمیردندان کلوزاپ گرفته ایم ، بوی ویکس میدهد.
بوی زانو درد مادر بزرگ...
دهانم از بوی 13 سال پیش پرشده.
همیشه به رویش می آوردیم و غر میزدیم که بوی ویکس خانه را برداشته و طفلکی هربار کودکانه انکار میکرد که ویکس نمی مالد.
دزدکی میرفت توی اتاقش و ویکس میمالید به زانوهایش.
قوطی لاجوردی ویکس را زیر لباس های توی کمدش مخفی میکرد ،
شبیه شیئی قیمتی، معجونی مخفی و شفا بخش ...
مادربزرگ تا آخرین نفس به معجزه ویکس باور داشت.
ما تا آخرین لحظه از بوی ویکس گریزان بودیم و حالا 13سال است که دیگر مادربزرگ در بین ما نیست و خاطره اش ناگهان با بوی خمیر دندان برایم زنده شد...
با دهان پر از کف روبروی آیینه ی دستشویی ایستاده ام . از رایحه تند ویکس انباشته شدم و به درد  فکر میکنم.
به پیری.
به زوال.
به قدرت بوها در زنده کردن مردگان. زنده کردن یادشان و حتی خودشان.
دهانم بوی زانو درد میدهد. دندان هایم در کف و حباب گذشته غرق شده اند...

(مهدی رجبی / نویسنده کودک و نوجوان)




موضوع: زندگی، عشق، حکمت، مادر،
برچسب ها: مادربزرگ، خدا، خاطره،
[ جمعه 4 دی 1394 ] [ 10:05 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا سقایی ]