تبلیغات
السلام علیک یاحسین(ع) - وعده

وعده

« وعده »

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت
 دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
 به او گفت سردت نیست؟
 نگهبان گفت: چرا اما مجبورم طاقت بیارم
 پادشاه گفت: به قصرم میروم و یک لباس گرم با خودم میاورم
 پادشاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد
 فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند
 در حالی که با خط ناخوانا نوشته بود
 من هر شب با همین لباس کم طاقت میاوردم
 اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای در آورد




برچسب ها: وعده، پادشاه،
[ یکشنبه 30 آذر 1393 ] [ 11:53 ب.ظ ] [ سیدعلی رضا سقایی ]